شکوه ساده سبز

 

گنجشک نشدم

که برایم دانه بریزی

و حتی بند کفشی

که دست هایت پروانه ام کنند

من

به غبار روی میز

که نوازشگرانه

با تکان دستت محو می شود

حسادت می کنم!

 

نوشته شده در ۱۳٩٢/٤/۳۱ساعت ٩:۱۳ ‎ب.ظ توسط علی شفاعت پناهی نظرات () |

بعد از مدت ها...

 

دلتنگی

رودی نیست که به دریا بریزد!

دلتنگی
ماهی کوچکی ست
که برکه اش را
از چهار طرف
سنگچین کرده باشند...

"علی شفاعت پناهی"

 

دلتنگی

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٠/۱٩ساعت ٢:٥٥ ‎ب.ظ توسط علی شفاعت پناهی نظرات () |

در زندگی زخم هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می خورد و می تراشد. "صادق هدایت"

سلام

همیشه در زندگیم بزرگترین نقش را کسی داشته که تمام توان خود را در تربیت شعری جوانان شهر من - جهرم - به کار بسته است. استاد عبدالرضا کوهمال جهرمی هر چند نیاز به معرفی ندارد و شاعر شناخته شده ای در کشور است ولی بچه های غروب سه شنبه همیشه خود را مدیون او می دانند.

استاد عبدالرضا کوهمال جهرمی


در چند ماه اخیر زیاد حوصله ی شعر گفتن را نداشته ام و یا اگر شعری را شروع کرده ام یا نیمه تمام مانده یا چنان شخصی شده که فقط برای خودم است یا به دلم ننشسته که بتوانم در وبلاگ بگذارم.

البته این روزها حس به روز کردن هم نداشتم و بیشتر علاقه داشتم شعر و داستان بخوانم و فیلم ببینم. البته بودند وبلاگ هایی که پی گیری شان دلخوشی مدام من بوده است.

استاد و دوست عزیزم دکتر سید مهدی موسوی مثل قرار همیشگی جمعه با کلی مطلب و نوشته و شعر به روز است و دلخوشی این روزهای من منتظر ماندن و خواندن هفتگی وبلاگ ایشان است. دوستانی که ایشان را می شناسند و از نزدیک دیده اند می توانند تایید کنند که سید مهدی موسوی در کنار شعر های دلنشینش ، شخصیتی متشخص و دوست داشتنی دارد.

غزل پست مدرن / دکتر سید مهدی موسوی


اگر بخواهیم یکی از پنج زن برتر شعر امروز را نام ببریم در ذهن همگان بی شک نام فاطمه اختصاری شکل می گیرد. ایشان را اولین بار در جشنواره سراسری غزل پست مدرن دیدم و از اولین پست های وبلاگش همراه اش بوده ام و شعر ها و نقدهایش را دوست می دارم. فاطمه اختصاری به جز شاعری موفق و توانا منتقدی قهار هم محسوب می شود. او این روزها وبلاگش را سریع به روز می کند و می توانیم هفته ای چند بار با فاطمه اختصاری عزیز همراه باشیم.

رقص روی سیم های خاردار / فاطمه اختصاری

 

واما شعر...

اول قصد داشتم با توجه به روزهای خانه تکانی شعری قدیمی از خودم را بگذارم ولی پشیمان شدم

شعر خانه تکانی

اما با این شعر به روز میکنم و تقدیم می کنم به تمام کسانی که به عشق ایران عزیز جنگیدند ولی بسیار زود فراموش شدند.

 

 

 

 

سرفه های عمیق خود را هی ، پشت دستان من رها می کرد

از درون نگاه گرم خودش ، رنگ ها را که جا به جا می کرد

من که  روی سه پایه ای  کهنه با  لباسی  سپید می خندم

با قلم موی خود به صورت من یادی از آن گذشته ها می کرد

دو سه تا مرد و یک معما را روی لب های بسته ام جا داد

با  تامل غروب  پاییزی روی  پیشانیم  نما  می کرد

مرد آرام زمزمه می کرد من شنیدم که با خودش می گفت:

بچه ها یک به یک دعا کردند ، آن شبی که خدا خدا می کرد

-  بالی بر شانه ها بیاویزد ، پر کشد سوی ابر های سپید

گریه هایش به شوق قربت بود آتشی در دلش به پا می کرد

سنگر و توپ و تانک و بارانی که مدام از نگاه می بارید

رمز ما یا علی اکبر بود که مرا از زمین جدا می کرد

بچه ها مثل برگ افتادند روی خاکی که عاشقش بودند

پای من آه ... نه که جا ماندند لحظه ای که مرا صدا می کرد

 

مرد آرام صندلی اش را با دو دستش به سمت من آورد

اهرم چرخ های آن را زد نفسش یاد کربلا می کرد

ناگهان سرفه ای و بعد کمی ... دو سه قطره به صورتم پاشید

دو سه تا قطره خون کنار سری که تنش یاد آشنا می کرد

#

یک نفر آمد و نگاهی کرد و تمام چراغ ها را زد

و سالن در سکوت حیرانی مثل یک مرد بی نشان گم شد

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/۱٢ساعت ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ توسط علی شفاعت پناهی نظرات () |

سلام

یک روزهای با بعضی روزها خیلی تفاوت دارند... یعنی خاطره ای این روز را با بقیه روزها متفاوت میکنه

4 شهریور برای من لااقل همین حس رو داره... حس یک روز متفاوت!!!

 

تنبل شدم در به روز کردن ولی با یک غزل جدید به روزم

 

خوابم  نمی آید  ولی  انگار می آید

 

تا چشم می بندم  دمی ، آوار می آید

 

او خاطراتش را درون من پراکنده است

 

از پشت در یا نه که از دیوار می آید!

 

من را هجوم خاطراتش ... من – منِ تنها-

 

من  بی تفاوت  از سر ناچار می آید –

 

لم می دهد به مبل ، چشمانش که روی هم

 

از ضبط صوتش  هم صدای  تار می آید

 

آواز گرم  گل نراقی  و...  سرانگشتاش –

 

بر  دسته  مبلش با  تم  گلنار  می آید

 

من با توام! من عاشقت! دیوانه ام! هستم!

 

وقتی که یادش  میکنی  هر بار می آید –

 

این جمله ها با لحن خاصش توی ذهن من

 

لحنی  که  هم  پای  صدای سار می آید

 

او دوستم دارد؟ ندارد؟... نه مهم این نیست

 

وقتی  که  با  عشقش  غم  بسیار می آید

 

اینجا هوا سرد و  دلم  تنگ است اما  او

 

وقتی  که  تنها  می شود  انگار  می آید

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/٥ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ توسط علی شفاعت پناهی نظرات () |

سلام دوستان

 

1-

"غم انگیزترین روز زندگیم... روز تولدم بود...

 

هیچوقت دیگری مثل آن روز گریه نکردم!"

 

 

امروز آخرین روز فروردین است و فردا اولین روز اردیبهشت...

اردیبهشت که آغاز می شود می فهمم که یک سال از عمرم گذشته است بدون اینکه به من ندایی بزند که :هی فلانی دو سه خطی بنویس!!!!

من نمی خواستم متولد بشوم ولی تصمیمی بود که گرفته شده بود ولی در هر صورت جمله ای خواندم از کسی که نمی دانم کیست که گفته بود "تولد آدمی دست خودش نیست ولی تولد اندیشه دست خود آدمست " و می خواهم این چند صباح باقیمانده نیز بیندیشم.

تصمیم دارم بیست و چهار سالگیم پر خاطره ترین سال زندگیم باشد- تو که این را خوب می فهمی!!!-

الان که دیگر هستم و بیست و چهارمین سال از بودنم می گذرد باید زندگی کنم و آنقدر زندگی کنم که دنیا خودش بگو " میخواهم بایستم و تو را پیاده کنم!!! "

 

 

2-

فروغ تنگاب عزیز بعد از مدت ها توانست کتاب خود را به بازار عرضه کند و من و بقیه دوستانمان در انجمن شعر جهرم از این قضیه خوشحالیم

می دانم چقدر در چاپ این کتاب سختی کشید ولی لذت روزی که کتاب را به انجمن آورد را می توانم درک کنم

کتاب سقوط از قاف شاید سومین کتاب فروغ تنگاب باشد ولی اولین کتاب او در حوزه ی شعر بزرگسالان است کتابی که حتما ارزش خواندن و خوانده شدن را دارد

برای این دوست عزیز و دوست داشتنی آرزوی بهترین ها را دارم

 

3-

یک خبر خوب این چند روزه دنیای مجازی را در بر گرفته که آن هم چاپ کتاب های شعر خوب بچه های غزل امروز است

شاعرانی که قلم توانایی دارند و ما همگی منتظر کتاب هایشان بودیم و خوشبختانه کتاب ها به نمایشگاه بین المللی کتاب می رسد

سید مهدی موسوی عزیز

فاطمه اختصاری بزرگوار

مینا ارشدی

سید محمد حسینی مقدم

الهام میزبان

شهرام میرزایی

محمد ارثی زاد

و دوستانی دیگر که خوشحالم از اینکه بازار کتاب شعر را از رکود بیرون می آورند

 

4-

این روزها به شدت بی حوصله ام و بهار تنها هدیه ای که برایم هر سال می آورد بی حوصلگی و ساعت های بسیار خواب آلودگی ست

همیشه بهار فصل بدون شعر من است و کم کارتر از همیشه – من همیشه متهم به کم کاری هستم- می شوم

امیدوارم شعر دوباره سری به خانه ام بزند

 

لطفی کن و عذر غیبتم را بپذیر

عرض ادب و ارادتم را بپذیر

ای عشق به خانه ی دلم پا بگذار

منت بگذار و دعوتم را بپذیر

"جلیل صفربیگی"

 

 

 

5-

مثل هر سال در اردیبهشت به همت دوستان خوبمان از جمله استاد عزیزم عبدالرضا کوهمال جهرمی  میزبان شاعران کشور در شب شعر پروانه ی پیامبر هستیم

این هم فراخوان آن:

سومین کنگره سراسری شعر "پروانه ی پیامبر" با موضوع، فضایل و شخصیت حضرت زهرا (س)، بیست و ششم(۲۶) اردیبهشت ۸۹ در جهرم برگزار می گردد. علاقه مندان می توانند آثار خود را تا تاریخ ۲۰ اردیبهشت ۸۹ به آدرس جهرم صندوق پستی ۴۴۳ ارسال نمایند.

 

 

 

 

6-

و اما اصل موضوع

شعری کوتاه

 

مثل یک درد منتشر شده ای ، توی آغوش سرد یک شاعر

نرم نرمک رسوب می کردی به خیالات زرد یک شاعر

 

آسمان تار بود و شاعر را به تفاهم گرفت چشمانت

پیکرت را مضاف می کردی به اضافات درد یک شاعر

 

مثل یک خواب درهم تاریک، مثل لبخند مبهم مرده

تو خودش را به درد/ زانو زد...  داد زد ))- مَرد...)) / یک شاعر –

 

چند کاغذ ورق زد و بعدش ، توی دفتر نوشت او مرده ست ....

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱/۳۱ساعت ٩:۳٩ ‎ب.ظ توسط علی شفاعت پناهی نظرات () |

Design By : Mihantheme