شکوه ساده سبز
ديشب دوباره چشمش مهمان آسمان بود در انتظار يک مرد؛ مردی که مهـمان بود با خاطرات خيســش آرام گريــه ميکرد تنهـا ترانـه شب بـاران بـی امـان بود بـاران ببـار امشب او بـا تـــو حرف دارد بعـد از غروب آن مرد ؛ زندانی زمـان بود *** دختـر تمام خود را در مـرد جستجو کـرد مردی که در نگاهش انگيزه ای نهان بود يک خانه ی خيالی در اوج آسمـان ها آنجا فقــط برايش يـک طرح آشيـان بود اما يک شب سفر کرد ..................... .................................................. *** دختر تمام شب را پيـوسته گريه می کرد اين آخريــن پـلان يـک عشق جاودان بود
نوشته شده در ۱۳۸۳/۸/۱٠ساعت
٥:٠٤ ب.ظ توسط علی شفاعت پناهی نظرات () |
| Design By : Mihantheme |

