شکوه ساده سبز
اين شعر با حضور عروس عزای من در زير نور ماه و در بين کف زدن می رقصدو نگاه من آتش گرفته است از گردش مطنطن اين روزگار و زن امشب که تو عروسی ودردست ديگری با چشـم ها ی يـخ زده و قلبی از آهن لبخند می زنی به همه و چرخ می زنی با آن لباس سفيد و آهنگ دن د د دن دست تو را به دست گرفتـه و می برد باخود به سوی خانه بختت ... دوباره من چشمهام رامی بندم ويک شعرمی شوم شعری که از هيجان شما شده روشـن *** ماشين ها که بـوق زنان رفتند و بعد من حيران و سر گردان ميـان رفـتن و مانـدن می مانم و برای خودم قبر می کنـم تـن تـن تـتـن ت ت تـن تـن تـتـن تـتـن امشب عروسی توهست و عزای من ...
نوشته شده در ۱۳۸۳/٩/۱۳ساعت
۸:۱٠ ب.ظ توسط علی شفاعت پناهی نظرات () |
| Design By : Mihantheme |

