شکوه ساده سبز

يک کمی دير ولی ...

 

در بــاد صـدا ی ربنـا مـی ريـــزد

دردشت بلا چه بی صدا می ريزد

آميزه ای ازخون و شفق در صحرا

اين حادثــه در نگــاه ما می ريـزد

دستان ابوالفضل وسرشک زينب

بــر روی زميــن نينــوا می ريــزد

يک مرد نبودش به کمک برخيـزد

درگوش زمان که ناصرا می ريزد

اين تلخ ترين خاطره ی باران است

تا ظهر که خون شهدا می ريـزد

نوشته شده در ۱۳۸٤/۱٢/۱٢ساعت ٥:۳٥ ‎ب.ظ توسط علی شفاعت پناهی نظرات () |

Design By : Mihantheme