شکوه ساده سبز

سلام

به تقويم هميشگی ديوار که نگاه کنی همه ی سالها مثل هم اند؛۳۶۵ روز. ولی بعضی روزها برايت فرق می کنند چون در آن روز تو يک سال بزرگتر می شوی.

دوم ارديبهشت برای من همين طور است.روزی که به دنيا آمدم و امروز جشن ورود به نوزده سالگی می گيرم.

به مناسبت تولدم شعری جديد ميزنم:

حـس ميـکنم نـگاه مـن آتـش گـرفتـه اسـت

گـل هـای سـرخ پيـرهـن آتـش گرفته اسـت

مـثـل غـروب وسـوسـه انـگيـــز عـصـر دی

خـورشيـد شعـر من زن آتـش گرفتـه اسـت

هـی شـعـله مـی کشـد و مـرا داغ ميـکنـد

آتشـفشان سرخ دهـن آتـش گرفتـه اسـت

هـی چـرخ ميـزنـد وسـط شـعــرهـای مـن

او بـا نــت مـطـنـطـن آتـش گـرفتـه اســت

او شـعـلـه ميـکشـد و دو تـا چشـم آبيـش

اينـجـا درون شـعـر مـن آتـش گرفتـه اسـت

*

اينـجـا درون شـعــر مـن تنـهـاتـريـن شـدی

ققنوس کوچک دل مـن خاکستـريـن شـدی

قـلب تــو آهـن اسـت ولـی رام ميــشـود

بـا شعلـه هـای سـرخ تـنــت خـام ميـشـود

هی شعله ميکشی و مـرا زجـر مـی دهـی

از ايـن قـفـس بـدون پـر و بـال می رهـی

مـن شـعـلـه ميـکـشـم و تــو را داد ميـزنـم

((نـقـشـی بـه يـاد روی تـو بـر بـاد ميـزنـم))

ايـنـجـا همـيشـــه مـنـتـظـرم تـا بـخـوانـيــم

از ايـن فـراق روی خـودت مـی رهانـيـم؟!

مــن بـی تـو از تمـام خـودم دل بـريــده ام

بـی تــو در اين جهان که بـه پايان رسيده ام

هی شعلـه ميکشی ومن افسون چشمهات

هی شعر ميشوی ومـن مـجنـون چشمـهات

اينـجـا بـدون چـشــم تـو بـی تــاب ميـشــوم

بـا هیـپـنـوتيـزم چشـم تـو در خـواب ميشـوم

مـن سـرد ميـشـوم و تـو هـی داغ ميـشـوی

در بيـــن شعـلـه هـای تنــت بـاغ ميـشــوی

گـل ميـدهـی بـه بـاغ و خـور شيـد ميشـوی

آرام  و  استـــوار چـو  يـک  بيــد ميـشــوی

می رقصـی و زبـانـه کشـان ميـشـود تـنــت

آتـشفـشـان  نـاب  جـهـان  مـيـشـود  تـنــت

می رقصی و می رقصی و هی آب ميشوی

يـک شاعــر مچـالـه ی بـی تــاب مـیـشـوی

بـنـزيــن  تـمـام شـک  تـو  را  رفـع  می کند

رد  تـمـام  اشـک  تـــو  را  رفــع  مـی کـنــد

کبـريـت کـه ميـزنـی تــو مــث مـاه ميـشوی

امـا   ميــان   داغ    دلـم    آه    مـيـشـوی

چـارشنبـه سـوری سـت تـو بـرام نـاز ميکنی

از بيــن شعـلـه هـای تـنــت پــرواز میـکنــی

عاشـق تـريـن بـهـانـه ی مـن ميـشـوی عزيز

زيـبـا تـريـن تـرانــه ی مـن ميـشـوی عـزيــز

**

خـاکــستـــر   نـگـاه  تـو   بـر   بــاد  ميـرود

ايـن شعـر هـای سـرخ  مـن از  يــاد ميـرود

نوشته شده در ۱۳۸٤/٢/۱ساعت ٩:۳۱ ‎ب.ظ توسط علی شفاعت پناهی نظرات () |

Design By : Mihantheme