شکوه ساده سبز
...شهر وچراغ های قرمزی که محدود ميکنند مرا در حصار شب... باران می آيد نه به اندازه ای که من تو را نبينم از پس قاب چشمهای مرطوب چشمهايی مرطوب که از پشت پنجره ی روياها تلخی انتظار را مزه مزه ميکنند دريغا! چه تلخ ميشود دهانشان چه تلخ چه... و سوسوی ايستگاه آخر که وسوسه ميکند مرا برای پرواز پروازی به بلندای پستی!!!!!!!! و بسته ميشوندچشمهای منتظر و چراغهايی که سبز ميشوند برای تمام روياها......
| Design By : Mihantheme |

