شکوه ساده سبز

انداخت دستش را به روي سرد دستانـم

شايد به اين خاطر كه مي دانست مي مانم

شايد به اين خاطركه مي دانست بي او،من

  

يك شاعـر ديوانـه و يـك  بيـت  پا يانـم

من،دوست، توداري مرا! شايد!... ولي هرگز­­­­-

مـن  معني حـرف تـو  را  بانـو نمي دانـم

حرفي كه مي ريزد از آن فعل سياه (( رفت )) !

فعلي  كه  شايـد  مي روي از پيـش  چشمانـم !

تـو  مي روي و در هجـوم چشـم هايي سـرد

مـن شاعـري  كـه  وارث  درد  زمستانـم!

مي خواستم پرواز را هر شب ...  ولي مريم

 مي مانم و هر شب برايت شعر مي خوانم!

           

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٥/۸/٥ساعت ۱:۱۸ ‎ق.ظ توسط علی شفاعت پناهی نظرات () |

Design By : Mihantheme