شکوه ساده سبز

شاعرنشسته است میان نشانه ها

لبخند می زند به افق بیکرانه ها

یک آسمان ستاره درون نگاه او

بر باد می دهد نفسش عاشقانه ها

من عاشق کسی شده ام...نه...که شاعرم

شاعر شدم سقوط کنم از ترانه ها !

شاعر شدم هبوط کنم از خود منم !

من  اشتباه  پرورش  احمقانه ها

یک مشت حرف مفت به دردم نمی خورد

یک مشت شاعرانگی موریانه ها ! 

حوای من برای خودش راه می رود

آرام  می پرد  وسط  عاشقانه ها

من آدمم...که نه...که حوای من نشو

آدم نشد کسی که کند شاعرانگی !

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱/٦ساعت ۱:۱٢ ‎ق.ظ توسط علی شفاعت پناهی نظرات () |

Design By : Mihantheme