شکوه ساده سبز
بر تنم خیس می شوی شاید... بر تنم خیس این نباید ها آسمانی گرفته تنگ خودش ، ابر های سیاه شاید ها زندگی/من/ چه لحظه ی پوچی ست،پوچ تکرار _بی شما بودن_ در خودم درد می کشم آری ، درد هر روز بی تو آید ها من غریقم و تو _تویی منجی_ منجی بین ابرهای سپید ساده ام منتظر بمانم تا ، لحظه ی مبهم بیاید ها!!! تشنه ام در میان آبی ها ، من پر از هر سراب می خوانم شاید این انعکاس من باشد، عاشقی خوانش نباید ها! قایقی می شکافد و آرام ، وسعت آبی دچار مرا تورهایی که هدیه ام دادند ، باور مرگ را سرایدها مرگ پایان یک حکایت نه ! مرگ آغاز هرچه می خواهی! زندگی را به لحظه ها دادن ، زندگی صحنه ی نپاید ها ! می توان عشق را به آزادی ، می توان دل که زد به دریاها هر طرف خواستی شنا کنی و بشوی ماهی قزل آلا...
| Design By : Mihantheme |

