شکوه ساده سبز

بر تنم خیس می شوی شاید... بر تنم خیس این نباید ها

آسمانی گرفته تنگ خودش ، ابر های  سیاه  شاید ها

زندگی/من/ چه لحظه ی پوچی ست،پوچ تکرار _بی شما بودن_

در خودم درد می کشم آری ، درد هر روز بی تو  آید ها

من غریقم و تو  _تویی منجی_  منجی بین ابرهای سپید

ساده ام منتظر بمانم تا ، لحظه ی مبهم بیاید ها!!!

تشنه ام در میان آبی ها ، من پر از هر سراب می خوانم

شاید این انعکاس من باشد، عاشقی خوانش نباید ها!

قایقی می شکافد و آرام ، وسعت  آبی  دچار  مرا

تورهایی که هدیه ام دادند ، باور مرگ را سرایدها

مرگ پایان یک حکایت نه ! مرگ آغاز هرچه می خواهی!

زندگی را به لحظه ها دادن ، زندگی صحنه ی نپاید ها !

 

می توان عشق را به آزادی ، می توان دل که زد به دریاها

هر طرف خواستی شنا کنی و  بشوی ماهی  قزل آلا...

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٢/۱۱ساعت ۱:۳۸ ‎ب.ظ توسط علی شفاعت پناهی نظرات () |

Design By : Mihantheme