شکوه ساده سبز

در زندگی زخم هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می خورد و می تراشد. "صادق هدایت"

سلام

همیشه در زندگیم بزرگترین نقش را کسی داشته که تمام توان خود را در تربیت شعری جوانان شهر من - جهرم - به کار بسته است. استاد عبدالرضا کوهمال جهرمی هر چند نیاز به معرفی ندارد و شاعر شناخته شده ای در کشور است ولی بچه های غروب سه شنبه همیشه خود را مدیون او می دانند.

استاد عبدالرضا کوهمال جهرمی


در چند ماه اخیر زیاد حوصله ی شعر گفتن را نداشته ام و یا اگر شعری را شروع کرده ام یا نیمه تمام مانده یا چنان شخصی شده که فقط برای خودم است یا به دلم ننشسته که بتوانم در وبلاگ بگذارم.

البته این روزها حس به روز کردن هم نداشتم و بیشتر علاقه داشتم شعر و داستان بخوانم و فیلم ببینم. البته بودند وبلاگ هایی که پی گیری شان دلخوشی مدام من بوده است.

استاد و دوست عزیزم دکتر سید مهدی موسوی مثل قرار همیشگی جمعه با کلی مطلب و نوشته و شعر به روز است و دلخوشی این روزهای من منتظر ماندن و خواندن هفتگی وبلاگ ایشان است. دوستانی که ایشان را می شناسند و از نزدیک دیده اند می توانند تایید کنند که سید مهدی موسوی در کنار شعر های دلنشینش ، شخصیتی متشخص و دوست داشتنی دارد.

غزل پست مدرن / دکتر سید مهدی موسوی


اگر بخواهیم یکی از پنج زن برتر شعر امروز را نام ببریم در ذهن همگان بی شک نام فاطمه اختصاری شکل می گیرد. ایشان را اولین بار در جشنواره سراسری غزل پست مدرن دیدم و از اولین پست های وبلاگش همراه اش بوده ام و شعر ها و نقدهایش را دوست می دارم. فاطمه اختصاری به جز شاعری موفق و توانا منتقدی قهار هم محسوب می شود. او این روزها وبلاگش را سریع به روز می کند و می توانیم هفته ای چند بار با فاطمه اختصاری عزیز همراه باشیم.

رقص روی سیم های خاردار / فاطمه اختصاری

 

واما شعر...

اول قصد داشتم با توجه به روزهای خانه تکانی شعری قدیمی از خودم را بگذارم ولی پشیمان شدم

شعر خانه تکانی

اما با این شعر به روز میکنم و تقدیم می کنم به تمام کسانی که به عشق ایران عزیز جنگیدند ولی بسیار زود فراموش شدند.

 

 

 

 

سرفه های عمیق خود را هی ، پشت دستان من رها می کرد

از درون نگاه گرم خودش ، رنگ ها را که جا به جا می کرد

من که  روی سه پایه ای  کهنه با  لباسی  سپید می خندم

با قلم موی خود به صورت من یادی از آن گذشته ها می کرد

دو سه تا مرد و یک معما را روی لب های بسته ام جا داد

با  تامل غروب  پاییزی روی  پیشانیم  نما  می کرد

مرد آرام زمزمه می کرد من شنیدم که با خودش می گفت:

بچه ها یک به یک دعا کردند ، آن شبی که خدا خدا می کرد

-  بالی بر شانه ها بیاویزد ، پر کشد سوی ابر های سپید

گریه هایش به شوق قربت بود آتشی در دلش به پا می کرد

سنگر و توپ و تانک و بارانی که مدام از نگاه می بارید

رمز ما یا علی اکبر بود که مرا از زمین جدا می کرد

بچه ها مثل برگ افتادند روی خاکی که عاشقش بودند

پای من آه ... نه که جا ماندند لحظه ای که مرا صدا می کرد

 

مرد آرام صندلی اش را با دو دستش به سمت من آورد

اهرم چرخ های آن را زد نفسش یاد کربلا می کرد

ناگهان سرفه ای و بعد کمی ... دو سه قطره به صورتم پاشید

دو سه تا قطره خون کنار سری که تنش یاد آشنا می کرد

#

یک نفر آمد و نگاهی کرد و تمام چراغ ها را زد

و سالن در سکوت حیرانی مثل یک مرد بی نشان گم شد

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/۱٢ساعت ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ توسط علی شفاعت پناهی نظرات () |

Design By : Mihantheme